تبلیغات
جهان هولوگرافیک - مطالب ابر فلسفه

ملتها و رویاهایشان!


1
بیشتر مردم بعد از گذراندن یا در حین دوران سخت مبارزات سیاسی و پرداختن هزینه‌های سنگین، دچار نوعی توهم می‌شوند، توهم خودبزرگ‌بینی!!
در حین مطالعه کتاب «خودزندگی نامه‌ی جواهر لعل نهرو» مطلبی به ذهنم خطور کرد که قابل تامل بود البته هنوز جای کار دارد و نیاز به چکش‌کاری ...
 نهرو وقتی مبارزات مردم  هند را در دهه بیست و سی (1920و 1930) توصیف می‌کند به مساله مهمی اشاره می‌کند.
 وی معتقد است مردم هند در آن سال‌ها بر این باور بودند که نوعی رسالت جهانی برای آن‌ها وجود دارد به این صورت که با تحمل رنج‌ها و مشقت‌های مبارزه علیه استعمار انگلیس نه تنها استقلال سیاسی کشورشان را تامین خواهند کرد بلکه رهبری همه جریان‌های ضد استعماری را نیز می‌توانند به عهده بگیرند و...
این احساس‌های برتری جویانه در بیشتر انقلاب‌ها وجود داشته است انقلاب اکتبر روسیه و انقلاب کبیر فرانسه نمونه‌های بارز این احساس‌های کاذب هستند احساساتی که نه تنها واقعی نیستند بلکه به نوعی به رویاهای اسکیزوفرنی بیشتر شباهت دارند.
افرادی که در اثر وارد شدن فشارهای زیاد روحی و روانی دچار نوعی از هم پاشیدگی شخصیتی می‌شوند دیگر ارتباط آن‌ها با واقعیت بریده می‌شود و قوه خیالشان تمام ظرفیت‌های واقعیت را برای آن‌ها فراهم می‌کند.
این واکنش‌های روانی بیشتر زمانی شکل می‌گیرد که شخص در اثر وارد شدن رنج‌ها و مصیبت‌های سنگین دچار نوعی آزردگی روانی شدید می‌شود و در نتیجه از پذیرفتن واقعیت طفره می‌رود این طفره معمولا به این شکل است که یا اساسا منکر واقعیت می‌شوند و یا به گونه‌ای اغراق شده به تفسیر واقعیت‌ها می‌پردازند.
ملتی که برای بدست آوردن استقلال سیاسی خود هزینه‌های زیادی پرداخته و حتی نزدیک‌ترین افراد خود را از دست داده، برایش تحمل این دردها، ناگوار و بسیار تلخ است و به همین دلیل، آن‌ها برای تحمل تلخی و سختی این فجایع به اسطوره‌پردازی روی می‌آورند از قربانی‌های خود، قهرمان‌هایی دست نیافتنی درست می‌کنند و موقعیت جغرافیایی تحقق اهدافشان را هم فراتر از زادگاه خودشان می‌دانند و بلکه دچار نوعی توهم رسالت جهانی برای عزیزانشان می‌شوند و نجات بشریت را مرهون زحمات و فداکاری‌ها و...
 این گونه است که ملت‌ها، هم می‌بافند و هم می‌تراشند حماسه‌هایی در مورد قهرمان‌های غیرواقعی و تندیس‌هایی پوشالی‌ از حباب‌هایی تو خالی!! ... و همه‌ی این کارها برای این است که اندکی از درد عزیز از دست رفته خود بکاهند یا توجیهی برای وضعیت بد و نامناسب خودشان بیابند.
برای من، آدم‌ها موجوداتی عجیب و غیرقابل درک‌اند مخصوصا زمانی که می‌خواهند باورها و رفتارهای غیرواقعی خودشان را توجیه کنند در آن لحظه از هر چیزی استفاده می‌کنند و به هر چیزی متوسل می‌شوند و از کاه، کوهی از توهمات می‌سازند و... دنیای امروز ما آدم‌ها، خیلی افسرده، یخ زده و وهم آلود است درست مثل یک کابوس!!

2
در جهان‌بینی دینی، یعنی دنیایی که با چهارچوب‌ها و کلیدواژه‌های دینی فهم و تفسیر می‌شود ماجرای انقلاب‌ها به گونه‌ای دیگر روایت می‌شوند هر چیزی در جای خود قرار دارد و برای تحمل مشقت‌ها و سختی‌ها هم نیازی به افسانه‌سازی یا اسطوره‌پردازی نیست عالم محضر خداست و در محضر خدا هیچ چیز نادیده گرفته نمی‌شود هر فعالیتی و لو در حد یک فریاد، بی‌ارزش نخواهد بود درک اصل «حضور» در انقلاب‌های دینی آدم‌های بی‌نام و نشانی را پرورش می‌دهد که تمام هم و غم‌شان تحقق مدینه فاضله‌ی انسانی است همان آرمان شهری که عدالت اجتماعی مقدمه تحقق آن است نه هدف آن! هدف در آن آرمان شهر به فعلیت رساندن استعداهای انسانی و الهی در نظام هستی است. تلقی دینی، به انقلاب انرژی مضاعف می دهد و مانع انحراف آن می شود مشروط به این که مولفه ها و شاخص های اصلی انقلاب دینی درست شناخته شود و به درستی هم تبیین شود. 
نظام‌های کمونیستی، سکولار، لائیک و .... هر کدام به دنبال تحقق هدفی هستند استقلال، خودکفایی، پیشرفت صنعت و تکنولوژی، تحقق عدالت اجتماعی و...
اهداف فوق، اختصاص به انقلابی خاص و یا ایدئولوژی خاصی ندارد یعنی یک انقلاب سکولار هم می‌تواند و حتی ممکن است بیشتر از یک انقلاب دینی، سطح رفاه اجتماعی را بالا ببرد اما تفاوت از اینجا آغاز می‌شود که انقلاب‌های سکولار، رفاه را برای رفاه ولی انقلاب‌های دینی، رفاه را برای تعالی انسانی و برای تحقق همان طبیعت عِلوی و ملکوتی انسان می‌خواهند پس اگر پیشرفت تکنولوژی و صنعت، خودکفایی و استقلال و ... را به حساب انقلاب دینی گذاشتیم یا انقلاب را نشناخته‌ایم یا در صدد رنگ کردن کلاغ‌ها هستیم...
انقلاب دینی و بازخورد حقیقی آن را می‌بایست در علوم انسانی بیابیم علومی که مستقیما با انسان‌ها سر و کار دارند و دین هم برای ساختن همین انسان آمده است پس میوه حقیقی انقلاب دینی و ثمره اصلی آن در آیینه‌ی تمام نمای علوم انسانی و تمام رشته‌ها و گرایش‌های آن تحقق می‌یابد.
در ایام دهه فجر؛ رسانه مثلا ملی، به بازخوانی دستاوردهای انقلاب می‌پردازد از صنعت و تکنولوژی می‌گوید از پزشکی و سلول‌های بنیادین و... همه این گزارشات خوب است و اعتماد به نفس می‌دهد اما وقتی می‌بینید همه‌ی همت عالی جنابان در بازتاب همین‌ دستاوردهاست به فکر فرو می‌روید پس علوم انسانی چه شد؟!! سی و سه سال از انقلاب گذشت و دریغ از یک دستاورد قابل تامل در حوزه علوم انسانی!! انقلاب اسلامی، علوم انسانی را فراموش کرده یا علوم انسانی، انقلاب را؟
بازتاب و بازخورد انقلاب در علوم انسانی با تمام شاخه‌های آن؛ فلسفه، ادبیات، حقوق، جامعه‌شناسی، تاریخ، روان‌شناسی، اقتصاد، علوم سیاسی، و... چه بوده است؟!!
به یاد دارم سخنان آن خطیبی که می‌گفت پیش از انقلاب جرات نداشتیم یک نهج البلاغه به دست بگیریم و با خیال راحت مطالعه کنیم اما به برکت انقلاب الان این همه جوان‌های ....
سئوال بنده از امثال آن آقایان این است این جوان‌های نهج البلاغه بدست بعد از انقلاب چرا نتواستند یا... تحولی را بعد از سی و سه سال در علوم انسانی ایجاد کنند؟! مشکل از کجاست؟


ادامه دارد...
  

رویاها

کوتاه و فشرده از ماهیت فلسفه


1
قدمت فلسفه مکتوب به دوهزار و پانصد سال پیش باز‌می‌گردد و با تالس، حکیم یونانی قرن ششم قبل از میلاد شروع می‌شود ولی پیدایش فلسفه شفاهی همزاد آدمی بوده و تاریخ پیدایش آن با پیدایش انسان عجین است.
تعاریف مختلفی از فلسفه و ماهیت آن ارائه شده ولی تعریفی جامع و مانع که همه شاخه‌های فلسفه و همه مسائل آن را در بربگیرد، نداریم تعاریف فلسفه یا کلی و گنگ‌اند و یا جامع نیستند و همه مباحث فلسفی را در برنمی‌گیرند. مخصوصا در دو قرن اخیر با تخصصی شدن شاخه‌های مختلف فلسفه و پیدایش فلسفه‌های مضاف برخی بر این باورند که نمی‌توان تعریفی جامع و مانع ارائه داد و اساسا اطلاق عنوان فلسفه بر این شاخه‌ها به صورت اشتراک لفظی است و هیچ وجه اشتراکی بین آن‌ها نیست ولی در مقابل برخی دیگر ضمن پذیرش تنوع شاخه‌ها و مباحث مطرح شده فلسفی، قائل به اطلاق عنوان فلسفه به صورت اشتراک معنوی و وجود حقیقتی مشترک میان تمام این شاخه‌ها هستند.

2
کم اشکال‌ترین تعریف فلسفه از نظر گروه دوم عبارت است از؛ «بررسی پرسش‌های بنیادین انسان به روش پیشین» از محاسن این تعریف، کوتاهی و رسا بودن مفهوم آن است.
 مراد از «پرسش‌های بنیادین» در تعریف فوق پرسش‌هایی نظیر؛ 1. آیا خدا وجود دارد؟ 2. آیا انسان مختار است؟ 3. آیا انسان دارای نفسی غیر از بدن است؟ 4. ارتباط نفس و بدن به چه صورتی است؟ 5. آیا نفس جاودانه است یا فناپذیر؟ 6. معرفت چیست؟ 7. به چه می‌توان معرفت داشت؟ 8. محدودیت‌های معرفتی ما کدامند؟ 9. مراد از خوب و بد چیست؟ و ملاک خوبی و بدی چیست؟ 10. چه باید کرد؟ چه وظایفی در این عالم به عهده ماست؟ و...
مساله مهم در تمییز بین پرسش‌های بنیادین از پرسش‌های غیر بنیادین این است که هیچ معیاری غیر از شهودگرایی در ارائه ملاک و معیار نداریم. یعنی هر فردی با مراجعه به خود برخی از پرسش‌های فوق را بنیادین و برخی دیگر را غیربنیادین تلقی می‌کند.
مراد از «روش پیشین» ارائه استدلال‌ها و تبیین‌های عقلانی بدون مراجعه به عالم خارج است و در مقابل آن «روش پسین» قرار دارد که در آن استدلال‌ها و تبیین‌های ارائه شده مستند و یا متکی بر عالم خارج است به عنوان مثال برهان «وجوب و امکان» در فلسفه برای اثبات وجود خدا یک روش پیشین است ولی «برهان نظم» یک استدلال پسین است. قید «روش پیشین» در تعریف فلسفه قید مناسبی نیست چون برخی از مباحث را از تعریف خارج می‌کند. در فلسفه گریزی از ارائه برخی مباحث به صورت پسین نیست.
و در نهایت مراد از قید «بررسی»: الف) تحلیل گزاره‌ها: یعنی واکاوی مفاهیمی که در یک گزاره بنیادین به کار رفته است. ب) نقد کردن و صحت و سقم گزاره‌ها را سنجیدن ج) یافتن مبانی و لوازم گزاره‌های بنیادین
بررسی به معنای فوق به پاسخ‌های پرسش‌های بنیادین تعلق می‌گیرد.

3
در دو قرن اخیر فلسفه نیز همچون علوم دیگر تمایل زیادی به تخصص گرایی پیدا کرده است شاخه‌های مختلف فلسفه عبارتند از؛

 الف) وجود شناسی
1. هستی چیست؟ 2. چه چیزهایی هستند؟ و...

ب)معرفت‌شناسی
1. معرفت چیست؟ 2. منابع معرفت چیست؟ 3. آیا شناخت ممکن است؟ 4. قلمرو و محدوده معرفت چیست؟و...

 ج) ارزش‌شناسی
1. ارزش چیست؟ 2. انواع ارزش کدامند؟(اخلاقی، حقوقی، زیبایی شناختی،اقتصادی، حسی، دینی ـ مذهبی و...) 3. روش تحقیق در گزاره‌های ارزشی چیست؟
 
 
 اندیشه
 
 
 

توده‌ی مردم نگاهی منفی به فلسفه دارند!

گفتگو با دکتر رسولی استاد دانشگاه بین المللی امام خمینی(ره)

مخاطب ما که غالباً توده‌ی عام مردم هستند نسبت به فلسفه فهم غلطی دارند، خیلی‌ها فلسفه را به معنای سفسطه می‌دانند و وقتی شما بخواهید کتاب درسی فلسفه را برای کودکان آماده کنید شاید خیلی از خانواده‌ها با نگاهی منفی دانش‌آموز را از این درس زده بکنند.

 ادامه مصاحبه


دکتر رضا رسولی



علی مطهری، آقازاده‌ای که آقازاده نبود!


آقازاده

تقریبا چهارسال پیش، سال اول ورودم به دانشگاه تهران بود با چه اشتیاقی وارد کلاس‌ها می شدیم، و چه تصوری از دانشگاه تهران و اساتید آن داشتیم! فکر می‌کردیم با علامه‌های دهر مواجه می‌شویم و...
یکی از تلخ‌ترین خاطرات آن دوره به کلاس‌های آقای دکتر «علی مطهری» (هداه الله الی صراط المستقیم)،  مربوط می‌شد، درس «حکمت متعالیه (1)» بود و منبع این درس هم یکی از سنگین‌ترین کتاب‌های صدرالمتالهین «ره» یعنی  «شواهد الربوبیه»!
باور کنید نمی‌توانید تصور کنید این آقازاده سر کلاس چه بلایی سر ما آورد، تسلطی بر کتاب نداشت، بیانی مغلق و آشفته که شاید خودش هم نمی‌فهمید و...
بچه‌ها از وضعیت کلاس کلافه شده بودند، نامه‌ای در انتقاد از ایشان نوشته شد و همه بچه‌های کلاس آن را امضاء کردند و با انتخاب چند نماینده نامه را تحویل خانم دکتر «زهرا مصطفوی» دادند (خانم مصطفوی دختر امام«ره» در آن دوره مدیر گروه ما بودند).
خانم مصطفوی هم در یک اقدام عجیبی به جای این که درخواست‌های ما را پی‌گیری کنند هم ایشان را در جای خودشان ابقا کردند و هم به نوعی ایشان را در وضعیتی بدتر از گذشته به جان ما انداختند، درست اولین جلسه بعد از تحویل دادن نامه انتقادی به خانم مصطفوی، آقای مطهری با توپی پُر سر کلاس آمدند و شروع کردند به گلایه کردن از بچه‌های کلاس.
‌می‌گفت: «چرا به خودم نگفتید! و اصلا بر فرض مرا تغییر دهید چه کسی را می‌خواهید به جای من سر کلاس بیاورید! اینجا همه ما مثل هم هستیم و اگر بنا باشد یکی مثل خودم را بیاورید من حاضر نیستم کلاس را تحویل او بدهم، اما اگر می‌خواهید کسی مثل استاد فیاضی را بیاورید و یا کسی مثل آیت‌الله جوادی را می‌خواهید بیاورید، اشکالی ندارد من کنار می‌روم و اصلا خودم هم سر کلاس می‌آیم...»
جملات بالا محتوای برخی از صحبت‌های این آقازاده محترم بود و خود جملات، گویای منطق قوی ایشان و میزان انتقاد پذیری جناب آقای مطهری است اما ماجرا به همین جا خاتمه پیدا نکرد ایشان در دنباله صحبت‌های خودشان گفتند:
«... قبل از شهادت پدر، من مهندسی مکانیک می‌خواندم و بعد از این که ایشان به شهادت رسیدند، متولی آثار ایشان شدم خوب من تخصصی در این حوزه نداشتم مجبور شدم فلسفه بخوانم...»
جمله بالا از استدلال‌های کلیدی بعضی آقازاده‌هاست که گویا در انجام برخی تکالیف خود را مجبور یا مکلف من عند الله می‌دانند و این طور فکر می‌کنند که رسالتی تاریخی بر عهده آن‌ها گذاشته شده که فقط و فقط آن‌ها از پس آن برمی‌آیند!
و بعد در ادامه گفتند:
«... جلسه آینده یک امتحانی از شما می‌گیرم تا سطح کلاس دستم بیاید و با همکاری شما و تلاش بنده کلاس را پیش می‌بریم ...»
جلسه بعد امتحان را گرفتند و با بهانه‌های بنی اسرائیلی، نمره غالب بچه‌ها را کم دادند و خودشان هم تنها تلاشی که برای غنی کردن کلاس کردند این بود که سید‌ی‌های درسی استاد حشمت‌پور را گوش می‌کردند و با فهم پریشان خودشان ملقمه‌ای درست می‌کردند که بدتر از گذشته کلاس‌ها را پیش می‌بردند و البته‌ یه مقدار هم خلاقیت داشتند به این شکل که شوخی‌های استاد حشمت‌پور را هم عینا سر کلاس نقل می‌کردند ... آخر ترم هم، سر امتحان، غالب دوستان و مخصوصا منتقدین ایشان نقره داغ شدند...
بنده و امثال بنده که تازه با ایشان آشنا شده بودیم و آثار شهید مطهری را هم قبلا با حرص و ولع خوانده بودیم فکر می‌کردیم با نسخه شماره 2 شهید مطهری مواجه خواهیم شد، اما بد جوری تو برجکمون خورد، این که می‌گویم «بدجوری» فقط وقتی می‌توانید درست تصور کنید که خدای ناکرده در موقعیت  امثال من در برخورد با برخی از آقازاده‌هایی که آقازاده نبودند، قرار بگیرید!!
ترم بعد هم با پی‌گیری‌های مستمر بعضی از دوستان، آیت‌الله دکتر احمد بهشتی عضو مجلس خبرگان رهبری و از اساتید محترم دانشگاه تهران پذیرفتند که باقی کتاب را تدریس کنند، دکتر بهشتی هم بیانی شیوا و روان داشت و نسبت به آقای مطهری حکم عرش با فرش را داشت.  
 
 

زندگی و سایه‌های آن - قسمت دوم



مرز بین «ادراک حقیقت» و «توهم حقیقت» در زندگی چیست؟
مساله به صورت اجمالی در قسمت اول این نوشتار طرح شد و در ادامه می‌گوییم این دغدغه می‌تواند یک دغدغه دینی هم باشد یعنی من از کجا بدانم آنچه انجام می‌دهم مورد رضایت خداوند است؟ و در این دانستن هم به خطا نرفته باشم، قرآن از وجود گروهی خبر می‌دهد که معتقد بودند کار خوب و پسندیده انجام می‌دهند، ولی تعبیر قرآن در مورد آن‌ها این است که دچار توهم و نوعی پندارگرایی شده بودند!
خداوند به پیامبر دستور مى‏دهد:" بگو آیا به شما خبر دهم زیانكارترین مردم كیست"؟! (قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا).
" زیانكارترین مردم كسانى هستند كه كوششهایشان در زندگى دنیا گم و نابود شده با این حال گمان مى‏كنند كار نیك انجام مى‏دهند"! (الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً). سوره کهف 104
این مساله یعنی تفکیک حقیقت از توهم در میان افرادی که التزامی به دین و آموزه‌های دینی ندارند، هم مهم است و شاید در میان این گروه اهمیت مساله دقیق‌تر و با حساسیت بیشتری طرح شود.
متاسفانه در میان بیشتر پیروان یک دین – حالا هر دینی – بعد از پذیرش دین، تعبد صرف جای تفکر را می‌گیرد و حتی در مورد آموزه‌‌هایی  که بیشترین سفارش و توصیه به تفکر شده است! (أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها)محمد، 24


خود فریبی

چه چیزی مانع تفکر می‌شود؟ و چرا متدینین به تعبد صرف اقبال بیشتری نشان می‌دهند؟
  تعبد بدون تفکر متزلزل و ناپایدار است دیانت آفت‌زده، زمانی شناخته می‌شود که تفکر و مراقبه ملازم همیشگی تعبد فرد باشد مقابله و یا درمان آفت‌ها و آسیب‌‌ها فقط در پرتو تفکر و مراقبه میسر است بنابراین تعبد صرف هیچگاه راه‌گشا نخواهد بود. تمسک به ریسمان محکم حق جز با تبری از طاغوت و  تولی حقیقت ممکن نیست و این خود مستلزم شناخت طاغوت در اشکال مختلف آن و شناخت حقیقت است(فَمَنْ یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لاَ انْفِصامَ لَها)  طاغوت در شکل یک باور و توسط خود فرد در عمق جان او و از میان مقدس‌ترین معارف ممکن است بیرون بیاید و گلوگاه و شاهراه شناخت حقیقت را ببندد.( وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظَّالِمینَ إِلاَّ خَسارا).
و اما مهمترین مساله؛ در فرآیند شکل‌گیری معرفت تا چه اندازه عوامل معرفتی (استدلال و دلیل) و تا چه اندازه عوامل غیرمعرفتی دخیل هستند؟ و آیا می‌توان همه معارف بشری را در پرتو عوامل معرفت‌شناختی سامان داد؟ و یا چنین فرضی ممکن نیست و شاید اساسا ما مجاز نیستیم به چنین اقدامی دست بزنیم!
سئوال از چگونگی شکل‌گیری معرفت، سئوالی بنیادین و زیربنایی است و دامنه آن، هم معارف بشری و هم معارف الهی را در برمی‌گیرد.
در این پست تلاش شد شمه‌ای از مهم‌ترین مسائل حوزه معرفت‌شناسی طرح شود. در پست آینده با پذیرش این پیش فرض که عوامل غیرمعرفت‌شناختی در شکل‌گیری معرفت نقش مهمی ایفا می‌کنند به بررسی متون دینی می‌پردازیم و تلاش می‌کنیم به مجموعه‌ای از عوامل غیرمعرفت‌شناختی مفید و غیرمفید در شکل‌گیری معرفت بپردازیم.

 
 مطالب مرتبط:
زندگی و سایه های آن - قسمت اول



زندگی و سایه های آن - قسمت اول

یک عمر تلاش و زحمت آخرش که چی؟
فراز و فرودهای زیادی تو زندگی هست اما اینکه تا چه اندازه میتونی مرد باشی و خودت رو نگه داری به مراتب  اهمیتش بیشتر از آن چیزی است که عایدت میشود. یک کارنامه عریض و طویل از سوابق درخشان و... اما به وقت یک امتحان، یکی از آن امتحان های سخت و حساس، لغزشی از آدم سر میزنه که ...
درناکه درسته!!
شش هزار سال عبادت شیخ عابدان جناب شیطان، نهایتا به جایی منتهی شد که میوه کبر رو نتیجه داد یعنی جناب ایشان تا به اون موقع خیال میکرد عابدی خالص است!!
 شش هزار سال با خودفریبی، تصورش هم دردناکه تا چه رسد به این که خدای ناکرده عملا به چنین تجربه ای برسیم!!
آیه قرآن «یحسبون انهم یحسنون صنعا» ناظر بر همین زندگی با محور خودفریبی است آدم هایی که دچار پندارگرایی اند و نهایتا در یک آزمون الهی ماهیت اصلی کارهایشان مشخص شده است با اینکه چنین تجربه هایی بسیار ناگوارند اما تجربه تلخ تر متعلق به افرادی است که این حالت یعنی خروج از زندگی با محور خودفریبی وقتی برایشان رخ میدهد که بمیرند. این گونه افراد مجالی برای بازسازی خودشان و فرصت های از دست رفته شان هم ندارند.

پندارگرایی

از این مقدمه کوتاه چندتا سئوال اساسی و مهم بوجود می آید:
زندگی واقعی را چطوری از زندگی های متوهمانه تشخیص دهیم؟ و اساسا آدم هایی که دچار خودفریبی هستند چه ویژگی هایی دارند؟ به بیان دیگر زندگی پندارگرا «یحسبون ...» چه شاخص های مهمی دارد؟ زمینه ها و بسترهایی که نهایتا به چنین زندگی هایی منتهی میشود،کدامند؟


در میان گونه گونه مرگ ها
تلخ تر مرگی ست مرگ برگ ها
زان که در هنگامه اوج و هبوط
تلخی مرگ ست با شرم سقوط
وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬
-زانچه بینی٬ آشکارا و نهان-
رو به بالا و ز پستی ها رها
خوش ترین مرگی ست مرگ شعله ها.*

مرگ شعله ها



*شعر از دکتر شفیعی کدکنی

حکمت و فلسفه سئوال «به من چه؟»

سوال

تا به حال از خودتون پرسیدید این مطلب به من چه ارتباطی دارد؟! مطوئنا هر آدم عاقلی قبل از انجام کاری و گفتن سخنی این سئوال را از خودش خواهد پرسید. منتها در این پست گزارش فلسفی از این سئوال با استفاده از سخنرانی استاد ملکیان آورده ام تا از زاویه دیگر در مورد این سئوال تامل کنیم:

«در زمین دیگران خانه مکن        کار خود کن کار بیگانه مکن
آقای ملکیان در ابتدای صحبت خویش و برای پرهیز از اشتباه در فهم حکمت «به من چه؟» این مفهوم را از آن چه معمولاً در افواه عمومی گفته می‌شود، جدا  میکند. به‌تعبیر ایشان، این «به من چه؟» با آن‌چه که از سوی بعضی از مردم که برای عدم مشارکت در امور اجتماعی عنوان می‌کنند، متفاوت است. این «به من چه؟» که نسبت به احوال همسایه و دیگران بی‌تفاوت باشیم امری ناپسند و توصیه‌نشدنی است. البته این تلقی مورد بحث نیست. بلکه «به من چه؟» مورد نظر تلقی بسیار عمیق و معنوی از جهان است که در بسیاری از عرفا و متفکران ژرف‌اندیش در طول تاریخ دیده شده است.
آقای ملکیان در این بحث صرفاً به نقل قول‌هایی از مقالات شمس در مواضع مختلف اشاره کردند و گزیده‌هایی از آن را قرائت کردند.
شمس نقل می‌کند: به کسی گفتند خانچه می‌برند، گفت به من چه؟ گفتند به‌طرف خانه‌ی تو می‌برند، گفت به شما چه؟
تلقی «به من چه؟»(که یکی از ارکان تفکر شمس است) مبتی است بر این‌که هیچ چیزی در زندگی من جز کردار و عمل من (چه فعل بیرونی و چه درونی) موثر بر سرشت (وضع نسبتاً ثابت شخصیت) و سرنوشت من (تطورات شخصیت) نیست. و کردار یعنی دگرگونی‌هایی که در جهان درون و بیرون خودم پدید می‌آورم. آدمی در برابر سه مقوله قرار می‌گیرد که باید وضع خویش را در برابر آنها معلوم کند. آن سه مقوله عبارت است از:
1. واقعیت‌ها
2. دانش‌ها
3. کنش‌ها و افعال
واقعیت‌هایی که به من ربطی ندارد:
خیلی از واقعیت‌ها وجود دارد که ممکن است بسیار هم مهم باشند اما به ما ربطی ندارند. به ما ربطی ندارد از آن جهت است که به کردار ما ربطی ندارد، بنابراین به سرشت و سرنوشت ما ربطی ندارد، و درنتیجه به شادی و ابتهاج درونی ما ربطی ندارد. مهمترین این واقعیت‌ها وجود خدا و وحدت وجود است.
شمس:
گفت: خدا یکی است
گفتم: اکنون ترا چه؟ (به تو چه ربطی دارد؟) چون تو خود در عالم تفرقه‌ای، صد هزاران ذره شده‌ای، هر ذره در عالم‌ها پراگنده، پژمرده‌ای، افسرده‌ای، فروفسرده‌ای. تو را از یکی بودن خدا چه حاصل؟ او خود هست؛ وجود قدیم او هست اما به تو چه؟ تورا چه؟ تو خود نیستی. از هستی، تو چه سود می‌بری؟
شمس:
از عالم توحید تو را چه؟ از آن که او واحد است تو را چه؟ به تو چه که او واحد است؟ چون تو خود صد هزار بیشی. هر جزوت به طرفی افتاده.
دانش‌هایی که به‌من ربطی ندارد:
الف – دانش‌هایی که دانش‌اند، اما به‌درد ما نمی‌خورند.
شمس: تو را از قدم عالم چه؟ تو قدم خویش را معلوم کن. هیج اندیشیده‌ای که تو خود قدیمی یا حادث؟
ب – دانش‌هایی که دانش‌اند اما مال خود من نیستند بلکه گزارش اقوال و دانش دیگران است.
(احتمالا در وقت تلاوت قرآن توسط شخصی) شمس می‌گوید: هله هله، این سخن پاک ذوالجلال است و کلام مبارک اوست. اما تو چیستی؟ از آن تو چیست؟ کلام تو کدام است؟ این احادیث همه حق است و پرحکمت. آری هست، اما بیار که از آن تو کدام است؟ مرا بگو چه سخنی داری؟ نه چه سخنی دیگران گفته‌اند.
پیامبر فرمود: آن‌چه به تو ربطی ندارد فرو بگذار ولو چیز زیبایی باشد.
بنابراین خیلی چیزها را نباید آموخت. خیلی از دانسته‌های ما از مقوله‌ی زهر شیرین است. این‌ها علم ناسودمندند، بلکه زیان هم می‌رسانند. این دانسته‌ها بار خاطرند و حرکت من را به سمت ابتهاج درونی و شادی والا، کند می‌کنند. مزاحمند و آدمی را گران‌بار می‌کنند.
کردارهایی که به من ربطی ندارند:
شمس خجندی بر خاندان خود می‌گریست و من بر خود شمس خجندی می‌گریستم. می‌گفتم بر خاندان چه می‌گری؟ آنان به‌خدا پیوستند. یکی به خدا پیوست بر او می‌گریند؟ چرا بر خود نمی‌گری؟ اگر بر حال خود واقف بدی بر خود می‌گریستی.
همچنین باید در مورد فکرها، بحث‌ها، اثبات و نفی‌ها و دوستی و دشمنی‌ها همواره این سئوال را از خود بپرسیم که «به من چه؟» عرفا و متفکران به ما آموخته‌اند که درنشسته باشیم و در خود فرو رفته باشیم.»

منبع: وبلاگ معنویت و عقلانیت



1 2 3