تبلیغات
جهان هولوگرافیک - تاثیرات اجتماعی فهم نادرست از دین3

تاثیرات اجتماعی فهم نادرست از دین3

قسمت سوم متن مکتوب سخنرانی استاد ملکیان
4.جزم و جمود (دگماتیزم): جزم و جمود یعنی این که میزان قطعیتی که شما نسبت به باورهایتان دارید متناسب با شواهدی که آن باورها را تأیید می‌کنند نباشد. هر وقت من به گزاره‌ای باور داشتم مثلاً «الف ب است»، اما میزان قطعیتی که نسبت به «الف ب است» دارم متناسب نیست با شواهدی که این گزاره را تأیید می‌کنند، آن وقت من دستخوش جزم و جمود هستم.
انسانی که دستخوش جزم و جمود نیست یعنی انسانی که مسؤولیت عقلانی خود را خوب شناخته است، میزان قطعیتی که نسبت به باورهایش نشان می‌دهد تناسب مستقیم دارد با میزان شواهدی که آن باورها را تأیید می‌کنند. هر چه شواهدی که باور را تأیید می‌کنند بیشتر باشد او نسبت به باورهایش قطعیت بیشتری نشان خواهد داد. و هر چه شواهد کمتر، قطعیت او نیز کمتر. انسان دگماتیست انسانی است که این تناسب را ندارد. بلکه گویا اصلاً به نوعی تناسب معکوس قائل است. هر چه باورها نامؤیدترند نسبت به آنها قطعیت بیشتری نشان می‌دهد. باز من دوستان را رجوع می‌دهم به کتاب «انواع حالات دینی». جیمز در آنجا یک داستان تاریخی بسیار جالب نقل می‌کند. ایشان می‌گوید که من با سیری در تاریخ ادیان متوجه شدم که در پیدایش هر دینی سه مرحله پشت سرنهاده می‌شود و همه ادیان در این جهت مشترکند. ابتدا شخصی به نام بنیان‌گذار دین و مذهب ظهور می‌کند. این شخص تقریباً با تمام عادات و رسوم و آداب و عقاید و علوم و معارف مردم زمان خود مخالفت می‌ورزد. طبعاً چون مخالف است همه بر ضد او بسیج می شوند. اگر در این بسیج همگانی او شکست خورد که هیچ؛ ولی اگر پیروز شد وارد فاز دوم می‌شود. یعنی یک دین و آئین جدید ایجاد می‌کند. عقایدی که قبلاً مخالف عقاید عمومی بودند حالا به عقاید عمومی تبدیل می‌گردند. هترودکسی می‌شود ارتدوکسی، دگراندیشی می‌شود خوداندیشی. فاز سوم این است که پیروان همین دین در برابر پیغمبر بعدی همان رفتار سابق را از خودشان نشان می‌دادند. به تعبیر دیگر ما همیشه این چرخه را تکرار می‌کنیم. این دگماتیزم همیشه وجود داشته و حتی گاهی بنیان‌گذاران دین و مذهب در زمان حیاتشان چنین رویدادی را می‌دیدند. گاهی نیز، که در اکثر موارد چنین است. بعد از درگذشت بینان‌گذاران دین این اتفاق رخ می‌دهد.
5.بی‌مدارایی و عدم تسامح: بی‌مدارایی یعنی اعتقاد به این که آن چه که دیگران بدان‌باور دارند در امور نظری کاذب است و در امور عملی هم خلاف اخلاق. هرگاه من معتقد باشم باورهای شما اگر در حوزه نظر است کاذب و اگر در حوزه عمل است خلاف اخلاق است در این صورت من در واقع نامتسامح، نامتساهل و بی‌مدارا هستم.
همه ویژگی‌های پنجگانه فوق یعنی خودشیفتگی، پیش‌داوری، تعصب، جذب و جمود و عدم تسامح به دلیل همان سوء‌فهم اولیه از دین است. این که دین را سوارکشتی‌شدن تلقی کنیم و نه شناگری. اگر ما دینداری را شناگری تلقی کنیم هیچ‌کدام از این پنج حالت پیش نمی‌آیند. چرا که اصلاً در آن صورت معلوم نمی‌شود، چه کسی یقیناً دیندار است و چه کسی یقیناً بی‌دین است. در واقع هر کسی خود می‌داند که چه مقدار شناگری می‌کند و چه مقدار نه! این تأکیدالحکمی که بعضی از عرفا در دین اسلام گفته‌اند و در ادیان دیگر هست همین است. یعنی نسبت به دیگران داوری را متوقف کنید. چون کسانی که شناگرند اصلاً نمی‌فهمند که چه کسی شناگر هست و چه کسی نیست. چون همه همّ‌و‌غم‌شان متوجه خودشان است اما کسانی که سوار کشتی هستند می‌توانند به دیگران نظر کنند. دوم: در همه ادیان ابراهیمی پدیده‌ای به نام ایمان وجود دارد. در ادیان غیرابراهیمی ایمان وجود ندارد. در ادیان غیرابراهیمی مثل آئین هندو، آئین بودا، آئین دائو، آئین شینتو و . . . چیزی به نام ایمان وجود ندارد. پدیده‌ای به نام امید وجود دارد، امید غیر از ایمان است. چیزی به نام تسلیم و توکل وجود دارد، آنها نیز غیر از ایمان هستند. ایمان دقیقاً به معنای تعبد نیست. لااقل ایمان در اکثر معانی‌اش غیر از تعبد است. اما به هر حال در ادیان ابراهیمی متدینان همان قداستی را که برای ایمان یافته‌اند برای تعبد هم قائل شده‌اند. یعنی اگر از عرف متدینان ادیان ابراهیمی پرسش شود، فکر می‌کنند همان‌طوری که انسان وظیفه دارد به اموری ایمان داشته باشد، وظیفه دارد به اشخاصی هم تعبد بورزد. من در این جا کاری به ماهیت ایمان ندارم ولی ماهیت تعبد را می‌خواهم خدمتتان عرض کنم. تعبد در واقع یک سوء‌فهم از دین است. تعبد این صورت استدلالی است که کسی بگوید، «الف ب است» چون X می‌گوید که ‌«الف ب است». تعبد اگر به این صورت که عرض شد باشد هیچ‌گونه محل عقلانی ندارد. یک صورت دیگری هم از تعبد وجود داردکه بسیار نادرالوجود است و اصلاً لفظ تعبد برازنده‌اش نیست ولی اگر آن صورت تحقق پیدا کند عقلانی است. آن صورت این است که کسی بگوید : «الف ب است» و برهان قاطعی اقامه شده است که هر چه X می‌گوید درست است یا سخنانی هم‌سنخ ‌«الف ب است» هستند اگر از X صادر شد، آن سخنان درست است. ولی چنین چیزی کمتر وجود دارد. با این همه من کاری به خود تعبد هم ندارم. مشکل عمده‌ای که در سوءفهم از دین پدید‌آمده تسری‌دادن تعبد به اموری است که تسری‌دادن به آن امور درست نیست.
من فرض می‌کنم و تأکید می‌کنم که تنها فرض می‌کنم که یک شیعه اثنی‌عشری نسبت به چهارده‌معصوم باید تعبد داشته باشد. اما آیا حق دارد این تعبد را به نفر پانزدهم و شانزدهم و صدم و هزارم هم تسری بدهد؟این تعبدگرایی افراطی بزرگترین سوء‌فهم از دین پس از سوءفهم اول است. دین نه تنها انسانها را کمابیش آماده تعبد می‌کند، آماده این هم می‌کند که تعبد را به تعداد بسیار عدیده‌ای تسری بدهیم. یعنی اگر الان شما از یک شیعه اثنی‌عشری بپرسید که به چندنفر متعبد هستی؟ می‌گوید به 14 نفر. به 14 معصوم. اما آیا واقعاً در زندگی‌اش تنها به 14 نفر متعبد است؟ یعنی فقط 14 نفر هستند که سخنانشان را بدون دلیل قبول می‌کند؟ البته خیلی بیشتر از 14 و 15 و . . . است.
من بارها گفته‌ام که این آیه قرآن آیه خیلی مهم و آموزنده‌ای است. اتفاقاً جالب است که نظیر این آیه در متن «مهابهارات» درآئین هندو هم آمده است. ولی آنجا به صورت تاریخی نقل نشده، قرآن به صورت تاریخی گفته است: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون‌الله» یعنی یهودیان و مسیحیان روحانیون خود را علاوه بر خدا می‌پرستیدند. یکی از صحابه امام باقر(ع) یا امام صادق(ع) شک از بنده است، از امام می‌پرسد: آیا واقعاً علماء یهود از آنها می‌خواستند که شما ما را بپرستید؟ امام در جواب می‌گویند: «لاوالله» نه به خدا سوگند ! نه عالمان دینی‌شان می‌گفتند ما را غیر از خدا بپرستید و نه اگر چنین می‌گفتند مردم قبول می‌کردند. آن گاه صحابه می‌پرسد: پس چرا قرآن چنین می‌گوید؟ امام در جواب می‌گویند: اینها معامله‌ای را که انسان با خدا باید انجام دهد با علمای دین‌شان می‌کردند.
تنها خداست که باید سخنانش را بلادلیل پذیرفت. وشما سخن هر کسی را بلادلیل بپذیرید او را پرستیده‌اید. تعبدگرایی به این صورت شرک است. بت‌پرستی است. ما حق نداریم غیر از خدای متعال سخن کس دیگری را بلادلیل قبول کنیم. تنها خداست که : «لایسئل عمایفعل» تعبیر «وهم یسئلون». فقط خداست که از او نمی‌پرسند که چرا کردی؟ چگونه کردی؟ چون کردی؟ اگر سخن روحانیون را هم بدون دلیل پذیرفتیم در واقع روحانی‌پرست شده‌ایم.
ملی شدن صنعت نفت یک نمونه خیلی خوب از شکست یک نهضت اجتماعی به همین دلایل است. از این نمونه‌ها در طول تاریخ دائماً در حال تکرارند. کسانی که در آن داستان پیرو دکتر مصدق بودند هیچ باور نداشتند که دکتر مصدق هم ممکن است خطا بکند و باور نداشتند که کاشانی در یک مورد ممکن است درست بگوید. پیروان کاشانی نیز به همین صورت. یعنی در واقع پیروان مصدق، مصدق‌پرست بودند و پیروان کاشانی کاشانی‌پرست.طبعاً وقتی این دید را نسبت به هم و نسبت به مقتدای خود داشته باشند که مقتدای من احتمال خلاف‌گویی ندارد و رقیبش هم امکان صواب‌گویی‌ندارد. آن وقت یک نهضت به یک معارضه جدی تبدیل می شود. چه هنگام من و شما با هم دشمنی پیدا نمی‌کنیم، وقتی که اعتقاد داشته باشیم همانطور که ممکن است درست بگویم شما هم ممکن است درست بگویید و همانطور که شما ممکن است نادرست بگویید من هم ممکن است نادرست بگویم. اگر هم خودم و هم شما را آمیخته‌ای از حق و باطل بدانم آمیخته‌ای از نادرست و نادرست بدانم دیگر دشمنی پیدا نمی‌کنیم. گفتگوی نقادانه پیدا می‌کنیم. دیالوگ اما دیالوگ نقادانه. اما وقتی که من گفتم امکان ندارد نادرست بگویم و طرف من هم امکان ندارد که درست بگوید آن وقت اصلاً گفتگوی نقادانه شکل نمی‌گیرد. دشمنی باعث می‌شود این کشاکش‌ها پیدا شود. در این صورت، هرکس طرف مقابل را به شکست می‌کشاند و در نتیجه یک نهضت اجتماعی شکست می‌خورد. امروزه که ما فاصله گرفته‌ایم از آن زمان، می‌بینیم که هم مصدق بی‌خطا نبود و هم کاشانی. هم مصدق سخنان درست کم نمی‌گفت و هم کاشانی. و اگر این دید در همان زمان وجود داشت آیا نهضت اجتماعی به شکست کشیده می‌شد؟ اگر در آن زمان طرفداران مصدق می‌گفتند ما اگر طرفدار مصدق هستیم به این دلیل است که سخنان او را بیشتر از کاشانی حق می‌دانیم، نه این که مصدق را حق مجسم می‌دانیم. و طرفداران کاشانی نیز به همین صورت؛ آنگاه یک گفتگوی نقادانه به وجود می‌آمد. چقدر نهضت‌های اجتماعی به شکست انجامیده‌اند. تا زمانی که تعبدگرایی داریم همین وضع تکرار خواهدشد. هنگامی ممکن است این مشکلات اجتماعی گریبان ما را رها کند که ما تعبدگرایی را از صحنه ذهن‌مان کنار بگذاریم. بگوییم من می‌گویم «الف ب است» نه چون x می‌گوید، بلکه چون الف، ج است و ج، ب. پس الف، ب است. تازه اگر کسی این استدلال را از ما نپذیرفت برای هرکدام از دو گزینه الف، ج است و ج، ب است هم دلیل بیاوریم. این فهمی نادرست از دین است که تعبدگرایی را که مختص خدا است به غیرخدا هم تسری بدهیم. و حتی این تسری را از بنیان‌گذاران مذاهب به کسانی که خود را سخنگوی این بینان‌گذاران می‌دانند ادامه دهیم. چقدر بغض‌های بلادلیل داریم به دلیل همین تعبدگرایی‌مان.