تبلیغات
جهان هولوگرافیک - تاثیرات اجتماعی فهم نادرست از دین2

تاثیرات اجتماعی فهم نادرست از دین2

قسمت دوم متن سخنرانی استاد ملکیان
 2    وقتی شما شناگر باشید فقط با شناکردن امید به نجات دارید، نه با هیچ کار دیگری و به عبارتی همه شناگران همّ وغم واحدی دارند که آن شناکردن است. هیچ چیز دیگری نمی‌تواند نجاتشان دهد. یعنی اگر از شناگری غفلت ورزیدید، غفلت از شناگری همان و غرق‌شدن همان.
3    در کشتی همه تعینات سرجایشان باقی می‌مانند. در کشتی مهندس هنوز مهندس است، استاد دانشگاه هنوز استاد دانشگاه است و آشپز هم هنوز آشپز است و . . .  از لباسشان تا همه حرکات و سکناتشان نشان می‌دهد که چه تعیناتی، چه شأنی و چه حیثیت جمعی دارند. اما وقتی شما شناگر شدید تمام تعینات بایدکنار بروند. فقط به میزان شناگریتان توجه کنید. دیگر در شناگری پزشک، پزشک نیست. رئیس‌جمهور هم رئیس‌جمهور، رهبر هم رهبر و . . . نیستند. همه به یکسان باید دست‌وپا بزنند. باید کار و فعالیت بکنند. و به این لحاظ است که اهل شنا تعینات اجتماعی آنقدر برایشان بی‌سود است که حتی اگر بتوانند لباسهایشان را هم دربیاورند موفق‌ترند زیرا آدم لخت بهتر شنا می‌کند. اما آدمی که توی کشتی‌است لباسش هم برای خودش حیثیتی دارد.

تمام کسانی که خودشان را دیندار می‌دانند ولی هنوز تعینات دارند، هنوز تشخّص دارند، هنوز خودشان را با منزلت اجتماعیشان می‌شناسند، به حیثیت اجتماعیشان می‌شناسند یعنی خودشان را با ثروت، با قدرت، با شهرت، با محبوبیت، با حیثیت اجتماعی‌ و احترام و حرمتی که در جامعه دارند می‌شناسند، تلقی‌شان از دین همان تلقی اول (کشتی‌سواری) است، که به نظر بنده تلقی نادرستی است. به خاطر این که این افراد واقعاً فکر می‌کنندکشتی‌سواری می‌کنند ولی باید شناگری کنند. تعلیم دین این است که باید شناگری کرد. «لیس للانسان الا ماسعی و ان سعی ثم یری» البته من از ادیان و مذاهب دیگر هم می‌توانم شواهد و امثله فراوانی بیاورم ولی چون در اینجا مخاطبم مسلمانانند از اسلام مثال می‌زنم.
«ومن یعمل مثقال ذره شراً یره» این آیه در واقع بدان معنا نیست که ما مالک حقیقت هستیم (بلکه) طالب حقیقت هستیم. تمثیلی که عرض کردم دو نکته دقیق‌تر هم دارد. به اولی اشاره کردم که ما به این اقیانوس پرتاب نشده‌ایم بلکه از آن برآورده‌ایم و دوم این که شناگری در این دریا به چه معناست؟ شناگری واقعی در این دریا به معنی دست‌وپازدن نیست به معنی کاملاً آرام‌گرفتن است. قابل‌ترین شناگر آن کسی است که بتواند بیش از هرکس دیگری روی آب ساکن قرار بگیرد. هر که ساکن‌تر باشد روی آب بیشتر قرار می‌گیرد و هر که دست‌وپای بیشتری بزند بیشتر زیر آب می‌رود. و این نکته بدان معنا است که دینداری تسلیم حقیقت‌بودن است نه دخل و تصرف در حقیقت. دینداری جهان را آنچنان که هست پذیرفتن است نه قصد دگرگونی آن را داشتن.
تمثیل دوم که باز آن هم از ادیان شرقی گرفته شده است که دینداری درمان خاصی، داروی خاصی در اختیار داشتن نیست. ما فکر می‌کنیم که دینداری یعنی داشتن یک داروی خاص که دیگران ندارند و ما مسلیمن داریم. مسیحی‌ها هم فکر ‌کنند که دیگران ندارند و فقط مسیحیان دارند و به همین ترتیب. «کل حزب بما لدیهم فرحون» این آیه در قرآن آمده‌است اختصاص به ما مسلیمن ندارد. در همه ادیان و مذاهب هست. ولی می‌دانید چرا «فرحند»؟ به دلیل این که گمان می‌کنند داروی خاصی است که در اختیارشان قرار گرفته که در اختیار کس دیگری قرار نگرفته‌است. ولی واقعاً دینداری این نیست. دینداری داشتن یک درد خاص است نه داشتن یک درمان خاص. کسانی که این درد خاص در وجودشان پدید می‌آید، بر وجودشان عارض می‌شود، به میزان شدت این درد دیندارترند و به میزان خفت این درد کمتر دیندارترند. به جهت آثاری که بر این تلقی مترتب می‌شود بسیار پراهمیت است. وقتی ما خود را مالک حقیقت می‌دانیم چون خود را متدین مثلاً به دین اسلام می‌دانیم به همین ترتیب، باعث می‌شود که در مناسبات اجتماعیمان پنج رویکرد، نسبت به دیگران پیدا کنیم. این پنج رویکرد، پنج معضل اجتماعی ما هستند.
1.خودشیفتگی(نارسیسم): خودشیفتگی بدین معنا است که فرد یا گروه اجتماعی بر اساس برآورد خودش از خودش که مطابق با واقعیت نیست، خودش را بیش از آنچه هست برآورد می‌کند. به عبارت دیگر من هرچه را در خودم هست چه هنر و چه عیب، هنر ببینم. همه ما خودشیفته‌ایم! به میزانی که خود را مالک حقیقتی به نام دین می‌دانیم، خودشیفته هستیم. این خودشیفتگی خود را کجا نشان می‌دهد؟ در همه ادیان و مذاهب. وقتی یهودیان گفتند ما قوم برگزیده هستیم! در واقع خودشیفته بودند. اندیشه این که ما فرزندان خدائیم، ما دوستان خدائیم، ما برگزیدگانیم (که قرآن از قول یهودیان نقل می‌کند) خودشیفته‌ایم.
احباء الله یا اوداءالله هستیم. ما تنها کسانی هستیم که مورد مودت خدا قرار گرفته‌ایم. ما فرزندان خدا هستیم. این خودشیفتگی است. ما هم همینطور هستیم. مگر ما خودمان را «امت مرحومه» نمی‌دانیم. امت مرحومه عباره اخرای قوم برگزیده است. وقتی بگویند ما امت مرحومه‌ایم، ما امتی هستیم که مورد رحمتیم، این یعنی خودشیفتگی و این به ما مسلمین هم اختصاص ندارد. در بین مسلمانان، شیعیان این نکته را از اهل تسنن یا مسلمین خارجی‌مسلک یا وهابیان دریغ می‌کنند. و البته وهابیان هم این را از شیعیان دریغ می‌کنند و قس علی هذا !
در آن داستان معروف «تام جونز» قهرمان داستان می‌گوید: «وقتی من می‌گویم دین مرادم مسیحیت است» یعنی بقیه که دین نیستند. بعد می‌گوید: «و نه مسیحیت بلکه مرادم پروتستانیزم است و نه پروتستانیزم بلکه کلیسای انگلیکان پروتستان بقیه پروتستان‌ها که پروتستان نیستند و نه فقط کلیسای انگلیکان بلکه فقط کلیکرها».
این تلقی در همه وجود دارد. آن وقت نتیجه این می‌شود که کم‌کم گمان می‌کنیم که فقط ما و افراد معدودی که طابق‌النعل‌بالنعل مثل ما می‌اندیشند قوم برگزیده خدا هستند و ما سعید و نیکبخت و بقیه همه شقی‌اند و بدبخت‌اند.
2.پیش‌داوری: پیش‌داوری یعنی حکم‌کردن ماقبل آشنایی و تجربه
ما نسبت به همه ادیان و مذاهب دیگر پیش‌داوری می‌کنیم. پیش‌داوری یعنی حکم‌دادن قبل از این که ما با افرادی که مورد داوری ما هستند آشنایی داشته باشیم. پیش‌داوری می‌تواند مثبت یا منفی باشد. ولی معمولاً پیش‌داوری‌ها منفی هستند. قبل از این که من شما را بشناسم هرگونه سخنی که درباره شما بگویم پیش‌داوری است و معمولاً هم سخنان منفی راجع به شما می‌گویم. شکی نیست که در همه ادیان یک نوع محبت عام تبلیغ می‌شود. محبت عام یعنی محبت به همه انسان‌ها. چه هم‌کیش و چه ناهم‌کیش. چه کسانی که در جرگه آیینی ما هستند و چه کسانی در جرگه آیینی ما نیستند. اما عملاً کسانی که دین را به ما القاء می‌کنند، این‌ کار را انجام می‌دهند که این محبت عام، این رحمت عام، آهسته‌آهسته مضیق و مضیق و مضیق‌تر می‌شود تا اختصاص پیدا می‌کند به چند نفر ! قرآن پیامبر را «رحمة للعالمین» تلقی کرده‌است. نه رحمةللمؤمنین یا رحمةللمسلمین. اما این محبت عام کجا در تاریخ اسلام تحقق یافته‌است؟به دلیل این که فهم نادرست از دین وجود‌داشته ما محبت عام نداریم که هیچ، محبتمان کاملاً تنگ شده است. من به تعبیر گاندی معتقدم (گاندی البته از طرف دین خودش این حرف را می‌زد ولی تمام ادیان به این نکته معتقدند) که «من از گناه نفرت دارم و لی به گناهکار عشق می‌ورزم» از گناه نفرت دارم نه از گناهکار. گناهکار نیز انسان است و من به انسان عشق می‌ورزم. پس اگر چیزی را تقبیح می‌کنم آن چیزها گناه و گناهکاری هستند و نه گناهکار. بنابراین همه انسانها چه گناهکار و چه ناگناهکار محبوب من هستند، معشوق من هستند. اما کارها به دو دسته تقسیم می‌شوند کارهای گناه‌آمیز که مورد نفرت من هستند و کارهایی که گناه‌آمیز نیستند که مورد نفرت من نیستند. کارها می‌توانند که مورد نفرت من قرار بگیرند اما کنندگان کارها نه. این یعنی نظریه محبت عام. اما این نظریه کجا در تاریخ انجام گرفته به معنای این که در مقام عمل به فرجامی رسیده باشد؟ هیچ گاه!
به دلیل این که ما خود را مالک حقیقت می‌دانیم و هر که خود را مالک حقیقت بداند، نسبت به دیگران پیش‌داوری دارد و آنها را معاند با حقیقت می‌داند.
3.تعصب : تعصب غیر از پیش‌داوری است اگر چه ما معمولاً این دو را به یک معنا و مترادف و نزدیک به هم به کار می‌بریم. تعصب یعنی نوع خاصی از وفاداری. وفاداری که در آن فرد وفادار گمان می‌کند خود وفاداری‌ ارزش دارد، نه متعلق به وفاداری. اگر من به آرمانی وفادار باشم به دلیل این که آن آرمان شایسته وفاداری است یا به کس یا چیزی وفادار باشم برای این که اثبات شده است آن کس یا چیز شایسته وفاداری ‌است؛ در این حالت من متعصب نیستم. متعصب کسی است که به کس یا چیز یا آرمانی وفادار است به دلیل این که گمان می‌کند اصلاً وفاداربودن ارزش مثبت دارد. و هر که گمان کند نفس وفاداری به لحاظ اخلاقی التزاماً روش‌مند است دستخوش تعصب شده‌است. همه متعصبان چنین هستند یعنی به مکتب خود وفادارند نه به دلیل این که تشخیص داده‌اند این مکتب حق است بلکه فکرمی‌کنند خود وفاداری امری مثبت است.
دوستان اگر بخواهند در این باب تحقیق کافی کنند می‌توانند رجوع کنند به کتاب «انواع حالات دینی» اثر «ویلیام جیمز». ایشان در آن کتاب توضیح داده‌است که اگر انسان متعصب بود آن وقت چه آفات روان‌شناختی و معنوی - او در این کتاب آفات روان‌شناختی و معنوی را از هم جدا کرده‌است- گریبان‌گیرش خواهد شد.
تعصب ورزیدن به این خاطر است که ما خود را مالک حقیقت می‌دانیم و نسبت به مکتب‌ها و مسلک‌های دیگر دیدی ناشی از تعصب به مکتب و مسلک خود داریم.