تبلیغات
جهان هولوگرافیک - چند کلمه درباره عشق

چند کلمه درباره عشق


تا به حال در مورد عشق و چیستی آن فکر کردید بعید می‌دونم کسی تو این دنیا زندگی کنه و حداقل یک بار به این مساله فکر نکرده باشه! در این پست چیزهایی که در مورد ماهیت عشق به ذهنم می‌رسیده مطرح کردم و بیشتر نوعی طرح بحث هست و از تمام کسانی که فکر می‌کنند نکته‌ای یا مساله‌ای می‌توانند در مورد این مساله بنویسند درخواست می‌کنم منو در این بحث یاری کنند.



 پرواز

 

به این جمله دقت کنید:«من عاشق همسرم هستم» یکی از آزمون‌های سنجش صداقت اینه که کلمه «من» را از این جمله حذف کنید باز هم اون حس قبلی وجود داره؟ اگه وجود نداره در اون صورت مطمئنا ما خودخواهیم و عاشق خودمان هستیم نه عاشق کس دیگری!!

حالا فرض کنیم اون حس قبلی با حذف «من» هم پابرجا بمونه در اون صورت چی باعث شده ما عاشق فرد خاصی بشویم؟ یعنی ممکنه در این شخص یکسری ویژگی‌هایی وجود داشته باشه که به عنوان نقاط مشترک دو طرف باعث ایجاد این احساس یعنی عشق شده؟

حالا این نقاط مشترک چی میتونه باشه؟ ممکنه آرمان‌ها و آرزوهای فرد باشه؟ ممکنه کمالات فکری و اخلاقی باشه مثلا طرف مقابل من نویسنده مطرحی هست و من چون آرزو داشتم چنین ویژگیای رو داشته باشم به این شخص علاقه‌مند شدم!

نقاط مشترک هر چیزی که باشند در یک امر مشترک‌اند و اون نقص و نیازهای ماست و همین نقص‌ها و نیازها، ما رو به طرف هم متمایل میکنه.

اگه اینطوری باشه دیگه عشق هیچ قداستی نداره دیگه هیچ عروجی وجود نداره دیگه پرواز و اوج گرفتن تا ته آسمون بی‌معنی میشه! میدونید چرا؟ چون من با فریفتن خودم و طرف مقابلم نقص و نیازهای عاطفی و حتی بیولوژیک خودم رو برطرف می‌کنم یعنی شما یه ابزارید! و یه وسیله‌ای هستید که من نیازهای خودم رو برطرف کنم اما اگر این نیازها وجود نداشت چی؟ اون موقع چه بسا من نسبت به شما احساس تنفر هم می‌کردم چون شما نه تنها کاری برای من نمی‌توانستید انجام بدهید بلکه مانع رشد و پیشرفت من هم می‌شدید.

پس این نقاط مشترک مشکلی رو حل نمی‌کنه و نمی‌شه بر اساس اون حکمی رو به نفع عشق صادر کرد.

حالا می‌رویم سراغ خود عشق، واقعا عشق چی هست و چطوری تعریف میشه؟

اول این نکته را بگویم من اعتراف می‌کنم عاشق نیستم و شما هم حق دارید به من خرده بگیرید که وقتی تو عاشق نیستی و هیچ تجربه‌ای از عشق نداری چطوری از اون صحبت می‌کنی؟

من اول جواب اشکال بالا رو می‌دهم بعد سراغ مباحثی که می‌خواهم مطرح کنم می‌روم.

ما یک مساله رو دو جور می‌توانیم تعریف کنیم 1) سلبی 2) ایجابی

در حالت دوم ما یک پدیده رو تعریف می‌کنیم به این صورت که از ویژگی‌هایی که اون پدیده دارد صحبت می‌کنیم مثلا در تعریف انسان می‌گوییم انسان یک موجودی است که ‌می‌تواند بخندد تعجب کند و بنویسد و شعر بگوید و... اما دیگر موجودات این صفت‌ها را ندارند. ما در این جا انسان را با استفاده از ویژگی هایی که دارد تعریف کردیم در این حالت فرد تعریف کننده باید تجربه‌ای از آنچه که می‌خواهد تعریف کند، داشته باشد و الا تعریف بی‌معناست.

ولی در حالت اول ما یک پدیده را تعریف می‌کنیم با استفاده از ویژگی‌هایی که ندارد یعنی همان کاری که من درباره تعریف عشق می‌خواهم انجام بدهم من می‌دانم خودخواهی چیست، چون آدم خودخواهی هستم از همین طریق با نفی این ویژگی از عشق، عشق را تعریف می‌کنم یعنی من یک آدم خودخواه هستم اما عاشق خودخواه نیست بنابراین عشق چیزی هست که خودخواهی در آن راه ندارد. در این جور تعریف کردن لازم نیست شما تجربه‌ای از عشق داشته باشید همین تصوراتی که شما از خودتان و ویژگی‌های خودتان دارید باعث می‌شود به یک دورنمایی از عشق برسید.

اما حالا عشق رو چطور تعریف کنیم؟

بهتره اول مواردی رو که از این کلمه استفاده شده بیاوریم و بعد با همان روش سلبی در مورد آنها قضاوت کنیم

الف) زن و شوهرهای زیادی رو دیدم سال‌های زیادی با هم زندگی کردند و مدعی بودند که عاشق هم‌اند اما عشق این‌ها فقط یک عادت بود آدم‌ها وقتی با یک وضعیت و حالتی زیاد ارتباط پیدا می‌کنند به اون حالت عادت می‌کنند و وقتی این وضعیت به هم می‌خوره یه دفعه آشفته می‌شوند مثلا شما عادت کردید در یک نقطه بخوابید اما وقتی جای خوابتان عوض می‌شود دچار بدخوابی می‌شوید اضطراب ناشی از بدخوابی در واقع از همین عادتی که شما داشتید بوجود آمده، همینطور بسیاری از آدم‌ها وقتی ادعای عشق رو مطرح می‌کنند دچار همین توهم‌اند آن‌ها از شکستن عادت و به هم ریخت نظمی که به آن انس پیدا کردند وحشت دارند و این وحشت رو به شکل کودکانه‌ای به صورت درد عشق نشان می‌دهند یعنی یک خودفریبی عوامانه

ب) علاقه مادر به فرزند (و یا برعکس) از دیگر مواردی هست که این کلمه عشق در مورد آن‌ها استفاد میشه اما دقت نمی‌کنیم که همین احساس در میان حیوانات هم وجود داره! پس علاقه یک انسان به فرزندش با علاقه یک حیوان به فرزند خودش چه تفاوتی داره؟!

تازه علاقه یک حیوان ساده‌تر و بی‌مدعی‌تر از یک انسان هست یعنی حیوانات وقتی فرزندانشان را تربیت می‌کنند از شما انتظار ندارند در زمان پیری عصای دست آن ها باشید و یا بخاطر این‌که شما را تربیت کردند خودشان را محق نمی دانند که انتخاب و آزادی شما را محدود کنند و...

البته یک تفاوت دیگر هم وجود داره در میان حیوانات این علاقه برای حفظ و بقا نسل هست اما در میان انسان‌ها ما می‌توانیم به مواردی برسیم که چنین حسی وجود نداره می‌دانید که چه می خواهم بگویم؟!!

 در میان انسان‌ها خیلی از مواردی که عشق مادر به فرزند یا پدر به فرزند و ...  نامیده میشه در حد همان علاقه حیوانی هست برای بقای نسل خودش و هنوز به علاقه انسانی نرسیده!! جالب است نه! می دانید این حرف‌ها خیلی بدبینانه است اما مخاطب این بدبینی فقط خود من هستم و هیچ کس دیگری را چه از نزدیکان خودم و یا افراد دیگر متهم نمی‌کنم من به حالات و احساسات خودم مظنونم نمی‌خواهم دچار خودفریبی بشوم اگر خوب فکر کنید می‌بینید ما بیشتر از هر کس دیگری خودمان را فریب می‌دهیم و همین خود فریبی باعث خیلی از تلخی‌ها و شکست‌ها در زندگی می‌شود. بعد به جای اینکه خودمان را مقصر بدانیم انگشت اتهام را به طرف اطرافیانمان دراز می‌کنیم.

بنابراین یکی دیگر از کاربردهای کلمه عشق در مواردی است که ما به احساسات بیولوژیکی خودمان پاسخ می‌دهیم و محتوایی فراتر از آن ندارد. اگر محتوایی فراتر داشت در آن صورت پدرها و مادرها همه کودکان را دوست داشتند و نه فقط کودکان خودشان را و از طرف دیگر در مقابل ابراز محبت به فرزندانشان هیچ درخواستی از آن‌ها نداشتند اما چند درصد از والدین ما اینطوری هستند مطمئن هستم که قبول دارید خیلی انگشت‌شمار هستند. اما ما بدون توجه در مورد همه این گونه احساسات کلمه عشق رو به کار می‌بریم

ج) نوعی رابطه‌ که بین زن و مرد بوجود می‌آید و هنوز به مرحله عادت نرسیده.

بیشترین کاربرد کلمه عشق در مورد همین رابطه هست اما اینجا هم لغزش‌های زیادی اتفاق می‌‌افته من به شما علاقه دارم چون از تنهایی می‌ترسم یا چون در شما کمالی می‌بینم که با آن نقص خودم را برطرف می‌کنم و یا در آرزوهایمان مشترک هستیم یعنی در نداشتن‌هایمان و کاستی‌هایمان یکی هستیم و در این یکی بودن با هم نوعی همدردی می‌کنیم یعنی باز هم نیاز و باز هم نقص و باز هم تاریکی مولد و سرچشمه چیزیه که خیلی‌ها به اون عشق می‌گویند!!!

چطور می تواند تاریکی سرچشمه روشنایی باشه؟!!

چطور زمختی منشا لطافت میشه؟!!

این ویژگی های قشنگ و زیبا برای عشق چطور با سرچشمه اینچنینی سازگار می‌تواند باشد؟!!

علاوه بر اشکالات بالا، مساله دیگه‌ای هم وجود داره در تمام این موارد «من» به عنوان سرچشمه خودخواهی حضور دارد و با حضور اون عشق تبدیل به معامله میشه یعنی تا وقتی شما به عنوان معشوق نیازهای من عاشق رو برطرف می‌کنید عشق ما پابرجا هست اما به محض اینکه این بده بستان‌ها به انتها برسد نوعی اشباع‌شدگی و ارضاء بوجود می‌آید و بعد از آن گویی هیچ احساسی بین ما وجود نداشته است!!! برای همین برخی معتقدند وصال قربانگاه عشقه!! اون‌هایی که این حرف رو زدند منظورشان همین عشق‌هایی هست که با حضور خودخواهی‌های من شکل می‌گیرد و الا عشق واقعی با وصال جهش پیدا می‌کنه نه این که از بین بره!!

آدم‌ها کلمات و واژه‌ها رو دوست دارند و برای همین از اون‌ها استفاده می‌کنند اما در این کار افراط و اهمال‌های زیادی مرتکب می‌شوند تا جایی که واژها را از معنا تهی می‌کنند. و کلمه عشق هم دچار همین بی‌مهری‌ها شده!!

 

جمع‌بندی:

چندتا نکته به عنوان جمع‌بندی مطرح می‌کنم اولا خیلی از آدم‌ها رو سراغ دارم که ادعایی در مورد عشق ندارند اما زندگی‌شان صمیمانه‌تر و گرم‌تر از افرادی هست که چنین ادعایی دارند و فرسنگ‌ها از هم دورند!!!

به نظر شما مشکل از کجاست؟

من فکر می‌کنم ما قبل از هر چیز باید به واقعیت‌ها توجه کنیم و در پرتو همین واقع‌نگری به تحقق آرمان‌های زندگی بیندیشیم و تلاش‌هایمان را هم با همین جهت‌گیری تنظیم کنیم یعنی واقعیت اینه که من، شما رو را دورست دارم اما هنوز نتواسته‌‌ام از خوخواهی‌هایم دست بردارم و هنوز ضعیفم ازدواج مثل یک فرودگاه برای پرواز هست زن و شوهر همانند دو بال هستند که برای پرواز لازمه و زمین فرودگاه همان خودخواهی‌ها و نقایص زمینی ‌ما هست اگر جهت حرکت زن و مرد و نقطه خیزش آن‌‌ها یکی باشه به راحتی در این فرودگاه اوج می‌گیرند و به هر میزان که ارتفاع آن‌ها زیاد میشه به همان نسبت وارد حریم عشق می‌شوند. و اما این خیزش صرفا با ادعا بوجود نمی‌آید لوازم و تبعاتی دارد، نشانه‌ها و نتایجی دارد و ...

باید اون‌ها رو درست بشناسیم تا دچار خودفریبی نشویم.

و در نهایت اینکه طرح این سئوالات و این تردید‌ها صرفا برای عمق بخشیدن به رابطه‌هایمان و بیشتر کردن آگاهی‌ها نسبت به چنین ارتباطهایی است در این سال‌ها کم نبودن خانم‌ها یا آقایانی که دچار شکست‌های عاطفی سختی شدند و به جای این که علت اصلی رو در خامی و بی‌تجربه بودن خودشان بدانند اطرافیان را مقصر دانستند در حالی که اگر از اول با واقع‌بینی و به دور از شتابزدگی دست به انتخاب می‌زدند هم انتخاب درستی می‌کردند و هم سطح توقعاتشان متناسب با انتخابشان بود مثلا وقتی من به چشم عاشق به شما نگاه می‌کنم متناسب با این نگاه سطح توقعات من خیلی بیشتر از وقتی است که فقط درخواست زندگی عاشقانه رو از شما دارم!!! همین غفلت از نگاه‌ها منشاء خیلی سوء تفاهمات در زندگی می‌تواند باشد.

و کلام آخر این که بحث از چیستی عشق و رابطه آن با دیگر احساسات و حالات روانی انسان مساله شیرینی است و جای بحث زیادی دارد مخصوصا در مورد این منظومه‌های مثلا عاشقانه‌ای که منتشر شده خیلی اشکالات وارد هست و جای مباحث آسیب‌شناختی زیادی دارد که به وقتش در مورد آن‌ها هم بحث می‌کنیم...