تبلیغات
جهان هولوگرافیک - تنوع دین در روزگار ما 1

تنوع دین در روزگار ما 1

نقد و بررسی کتاب
این پست جدید، گزارشی توصیفی از محتوای كتاب «تنوع دین در روزگار ما» است این كتاب را خیلی وقت پیش مطالعه كرده بودم. چیزی كه برایم جالب بود و مفید می دانستم در این گزارش آورده‌ام، امیدوارم متن مفیدی در معرفی این كتاب باشد.
« تنوع دین در روزگار ما: دیداری دوباره با ویلیام جیمز»
مولف: چارلز تیلور
مترجم: مصطفی ملکیان
ناشر: نشر شور/ چاپ اول 1387

طرح مساله (مقدمه):
 سئوال و مساله اصلی مولف طبق آنچه در مقدمه بدان اشاره نموده است:
1)مراد از عصر دنیوی اندیش چیست؟ و چه طور شد که عصر جدید دنیوی اندیش شد؟
2)تبیین جایگاه دین در عصر جدید
3)بررسی رابطه ی جایگاه دین در عصر جدید و دنیوی اندیشی معاصر
مهمترین منبع مورد نظر مولف نیز درسگفتار های معروف ویلیام جیمز است. ویلیام جیمز از فیلسوفان برجسته آمریکایی است و درسگفتارهای او با فاصله زمانی صد سال پیش از چارلز تیلور در گیفرد ایراد شده است.
تیلور مدعی است مباحثی که جیمز مطرح می کند علی رغم فاصله زمانی که با ما دارد کاملا به روز و متناسب با شرایط معاصر است.
تبلور در مقدمه وعده می‌دهد که ضمن تشریح باورهای جیمز، رویکردی انتقادی به مدعیات او داشته باشد.



فصل اول
جیمز: تنوع

حقیقت دین چیست؟ و محل ظهور این حقیقت کجاست؟ جیمز حقیقت دین را احساس می داند و محل ظهور آن را هم در فرد می داند در واقع آنچه حقیقت دین است چیزی است که فرد واجد آن می شود و آن « حال دینی » است و این « حال دینی » یک احساس فردی است.

چارلز تیلور برای شرح ادعای جیمز با استناد به سخنان وی ابتدا میان  « حال دینی » و « حیات دینی » تمایز قائل می شود تیلور معتقد است تمام تلاش جیمز این است که دین را به احساسات ، افعال ، و احوال یکایک انسان ها در عالم تنهایی خود و از این حیث که خود را دارای ربط و نسبتی می یابند با آنچه ممکن است موجودی الاهی اش بدانند تعریف کند.( نک ص 59)
 از نظر جیمز بررسی « حیات دینی » برای یافتن حقیقت دین بی ثمر است چون « حیات دینی » همان القا و تلقین جماعت و اجتماع بیرونی بر فرد در التزام به دین خاصی است که جنبه دست دومی و پیش پا افتاده دارد و ساخته و پرداخته اجتماع است.
 وی عنوان دین را برای « حال دینی » و عنوان مذهب را برای « حیات دینی » شایسته می داند.
از نظر جیمز وقتی نوابغ عالم دین شاگردانی را جذب و پرورش می دهند و بعد این شاگردان هوادارانی  می یابند و به تدریج گروه ها و سازمان هایی شکل می گیرد اغراض و شهواتی آن حال اولیه دینی را از میان برده و دچار انحراف می کند.
«... در این حال ، به احتمال قوی ، روحیه ی سیاست بازی و زد و بند و کلک و شهوت حکومت مکتبی در کار می آیند و چیزی را که در اصل پاک و معصوم بود به آلودگی و فساد می کشند» ص60
در واقع به نظر جیمز وقتی دین به قول جمهور تبدیل می شود روزگار معنویتش به پایان می رسد و عامل اصلی انحراف روحیه ی سلطه ی جمعی است که سعی در القا و تلقین دین خود ساخته خود بر دیگران دارند.(نک ص 60) پس محل حقیقی دین از نظر جیمز حال فردی است نه زندگی جمعی.
جیمز به تفکیک محل حقیقت دین از اجتماع و جامعه بسنده نمی کند بلکه وی معتقد است حقیقت دین که همان حال دینی است و این حال هم احساسی فردی است با نظریه پردازی نیز متمایز است و در واقع افکار و احساسات ما در یک درجه نیستند نظریات و افکار متغیرند ولی احساس و حال دینی ثابت است از این رو نظریات و افکار هم مانند « حیات دینی » در درجه دوم اند و حقیقت دین در آن ها نیست.
 جیمز بر دین قلب اصرار دارد و دین دماغ و عقل را نفی و حتی عاملی منحرف کننده می داند.(نک ص 73)
در ادامه جیمز برای یافتن حقیقت دین به تفکیک و تمایز دیگری قائل می شود او حتی التزام به شعائر دینی را نیز حقیقت دین نمی داند وی شعائر ظاهری را نه تنها بی فایده می داند بلکه اتکا بر آن ها را نوعی پندار تسلط بر خداوند می داند.
« قضیه فقط این نبود که شعائر ظاهری بی فایده اند، بلکه نیز بود که اتکا بر آن ها در حکم این گمان گستاخانه است که ما ( انسان ها ) می توانیم بر خدا تسلط داشته باشیم.» ( ص 64 )
نتیجه مدعای جیمز این است که امتیازی واقعی میان مومن و غیر مومن وجود ندارد.
تیلور همانند جیمز معتقد است شعائر دینی هدف اصلی دین نیست ولی برخلاف او اصل ضرورت وجودشان را هم منکر نمی شود.
 در مقابل مدعیات جیمز به نظر تیلور برخی هستند که رابطه ی بین حال دینی و حیات دینی را مکمل یکدیگر دانسته اند بدون اینکه لازم باشد یکی را نفی کنند.
 به هر حال جیمز به حال دینی تاکید می ورزد و اصراری جدی بر قائل شدن بر تمایز میان آن و حیات دینی دارد از نظر وی آنچه که در نقد دین گفته می شود « همرنگی بیرونی یکنواخت و نسنجیده با مردم » دین نیست بلکه مذهب است و انچه دین گفته می شود فقط در فرد محقق می شود نه در اجتماع و جامعه.
اما تیلور معتقد به جمع میان « حال دینی » و « حیات دینی » است و بر این باور است که این دو با هم قابل جمع اند منتها آنچه در اجتماع غرب رخ داده همان تلقی جیمز است:
« ... اما حقیقت این است که این دو نوع دین ورزی ، اغلب در دو قطب مخالف قرار قرار داشته و با یکدیگر در تضاد بوده اند » ص 71
به نظر تیلور ، جیمز بر حال دینی دینی و الهام باطنی شخصی تا جایی تاکید دارد که حاضر است با وحی به معارضه برخیزد. چرا که آنچه از طریق وحی به ما می رسد با واسطه است ولی آنچه از طریق الهام شخصی به ما می رسد مستقیم است از این رو جیمز اولی را بر دومی ترجیح می دهد.
« ... پیداست که او به آن رشته ای از این طناب تعلق دارد که آماده است تا ، برای خاطر الهام باطنی شخصی ، با وحی ، که سنتا با واسطه است ، به معارضه بر خیزد.»( صص 72و 73 )
تیلور در نقد سخنان جیمز معتقد است تنها احساس فرد نمی تواند محل ارتباط با خداوند باشد بلکه اجتماع و حیات دینی که بر جمع و جماعت متکی اند می توانند محل ارتباط با خداوند باشند.
 تیلور برای مدعای خود مثال هایی را ذکر می کند که در آن ها اجتماع و جمع در تشدید احساس فردی دخیل اند و این ارتباط تا اندازه ای زیاد است که نمی توان مرز دقیقی در فردی بودن یا جمعی بودن آن ها قائل شد.
در ادامه تیلور به قسمت دیگر از مدعیات جیمز اشاره نموده و به نقد آن ها می پردازد پیش از این گذشت که جیمز مدعی می شود : میان نظریات دینی و حقیقت دینی رابطه ای وجود ندارد و نظریه پردازی در دین نه تنها ارتباطی با حقیقت دین ندارد بلکه عاملی گمراه کننده هم می تواند باشد.( نک ص 62 ) تیلور به این نکته اشاره می کند که ایمان متعلق می خواهد در واقع نفس تصور حالی که به هیچ وجه صورت بندی ذهنی و زبانی نشده ، محال است.
 بنابراین ما گریزی از نظریه پردازی در دین نداریم و حقیقت دین با نظریه پردازی مرتبط است.
تیلور بر این باور است که جیمز متذکر اشکال فوق بوده است و در پاسخ به آن میان توصیف متعارف گزیر ناپذیر و نظریه پردازی تفکیک قائل شده است.
اما آنچه که در این تفکیک لحاظ نشده این است که مرز دقیقی میان آن دو ذکر نشده و عملا به کار نمی آید.
 از طرف دیگر آنچه جیمز بدان توجه نداشته این است که حداقل صورت بندی که در ذهن از حال دینی بوجود می آید توسط واژه ها و کلماتی است که از اجتماع و جامعه به ما رسیده است در واقع جامعه در شکل گیری ذهنیت ما از حال دینی تاثیر مستقیم دارد و این واژگان و عبارات صرفا از آن فرد نیستند.

فصل دوم

دوبارزادگان:

برای اینکه تصور روشن و بهتری نسبت به فصل قبل در باب حال دینی ویلیام جیمز بیابیم تیلور به شرح بخش دیگری از کلام جیمز می پردازد.

جیمز متدینین و مومنان را به دو دسته تقسیم می کند( در واقع او به دو نوع دین ورزی قائل می شود)

گروه اول یاران دست راست خداونداند این دسته همه چیز را به وفق مراد خود می دانند و هیچ شر و بدی در عالم نمی بینند ( این دسته همان هایی اند که در تعبیرات قرآنی به نام اصحاب یمین معروف اند.)
گروه دوم برخلاف دسته مقابلشان ، عالم را پر از شر و بدی می بینند و احساس شر فراگیر دارند این گروه علاوه بر احساس شر، به شدت احساس گناه می کنند زندگی برای آن ها معنا ندارد و دچار احساس بی معنایی اند. (تذکر: آدم ها دو گونه دچار بی معنایی می شوند اول اینکه عالم را دارای معنایی عظیم و والا می یابند و در مقابل خود را تهی و دور از معنا می یابند از این رو دچار بی معنایی می شوند و دوم اینکه اساسا عالم را تهی از معنا می دانند این دسته هم در خودشان و هم در عالم معنایی نمی یابند سودامزاجی ها دچار احساس بی معنایی از نوع دوم شدند.)
در مواجه با این تقسیم بندی به طور طبیعی در پاسخ به این سوال که کدام دسته به حقیقت دین راه یافته اند؟ گروه اول را نام می بریم اما جیمز مدعی است گروه دوم به حقیقت دین راه می یابند او بر این باور است که تنها دسته دوم اند که به حقیقت دین راه می یابند و کامل ترین دین را دارند:
«... بنابراین به نظر می رسد که کاملترین ادیان ادیانی اند که در آن ها مولفه های بدبینانه به بهترین وجه بسط و ظهور یافته اند البته آیین بودا و مسیحیت بهترین ادیانی اند که می شناسیم» ص 91
جیمز معتقد است دسته دوم ( سودامزاجی ها ) بعد از احساس 1) شر فراگیر 2 ) گناه و 3) بی معنایی در آستانه رسیدن به حقیقت دین قرار می گیرند.
 آن ها این نیازها را با دین برطرف می کنند این گروه گویا دوباره زاده می شوند از آنچه پیش از این بودند و حالا آدمی دیگری شده اند.البته به نظر جیمز فقط دین می تواند این نیازهای اساسی بشر و این رنج ها را برطرف کند.
مواجه شدن با دین حس رهایی از احساسات سه گانه ی پیش گفته را ایجاد می کند و آن حس رهایی ژرف ترین حال دینی و حقیقت دین است.
به نظر تیلور آنچه جیمز در باب سودامزاجی ها و نوع دینداری شان آورده است امروز « در روزگار ما زنده و در حال گسترش تمام عیار است » ص 93
تیلور با اشاره به محیط متجددانه ی امروز ، بحران معنا را از ویژگی های مهم آن قلمداد می کند و بیان می دارد:
«...در دنیای متجدد امروز چیزی که ضامن معنا باشد از میان رفته است، همه ی خاستگاه های سنتی معنا ، اعم از الهیاتی ، مابعدالطبیعی، و تاریخی قابل شک اند.»ص 94
تیلور اهمیت این مسئله را تاجایی می داند که معتقد است:
مشکل بزرگ ما ، در عصر دنیوی اندیش، پس از مرگ خدا ، بی معنایی است.» ص 96
تیلور از سخنان جیمز و تطبیق آن با شرایط زمانه به وجد می آید و به عنوان تایید و تحسین ، جیمز را واجد بصیرتی فوق العاده نسبت به نیازهای معنوی دنیای جدید معرفی می کند.
آنچه جیمز در باب «دوبارزادگان» و «حال دینی» می گوید به عنوان دفاع از دین است واین دفاع هم در مقابل مادی مشربان و لاادری گرایان هست.
سرسخت ترین فرد در مقابل جیمز در این سخنان، کلیفورد (فیلسوف و ریاضی دان بریتانیایی) است. مهم ترین ادعای کلیفورد که با آن مشهور شد این است:
« هرگز تا قرائن و شواهد به حد کفایت نرسیده اند فرضیه هایت را به نظریات مقبول بدل مکن»( ص 99)
کلیفورد در مدعای فوق عمده نظرش نسبت به مومنان است زیرا معتقد است این گروه در باور به گزاره های دینی قراین و شواهد کافی ندارند از این رو اخلاق باور ایجاب می کند که این گزاره ها را تصدیق نکنند و به آن ها باور نیابند ولی مومنان این اصل مهم را در باور به گزاره های دینی زیر پا گذاشته اند.
 در واقع کلیفورد مهم ترین عامل خطا در شکل گیری معرفت را دخالت دادن عواطف و دیگر امیال آدمی در باور به گزاره ها می داند چون باور به یک گزاره خوشایند ما هست از این رو بدون توجه به دلایل و شواهد آن را تصدیق می کنیم و به آن باور پیدا می کنیم.
جیمز در نقد سخنان کلیفورد مدعی است سخن وی ادعایی است که خود تحت تاثیر عواطف و امیال غیر معرفتی قرار گرفته است. چرا که تعلیق حکم در تمام گزاره هایی که شواهد و قرائن کافی ندارد هیچ دلیل محکمی ندارد و ما گزاره ها و قضایایی داریم که ریسک و خطر تعلیق در آن ها بیشتر از باور به آن هاست.
به عنوان مثال به دو گزاره زیر توجه کنید:
الف) آخرت و دنیایی پس از مرگ وجود دارد.
ب) آخرت و دنیایی پس از مرگ وجود ندارد.
در دو گزاره فوق در صورت عدم وجود دلایل کافی برای هر طرف، شایسته نیست که هر دو را به حالت تعلیق بگذاریم چرا که آنچه از باور به گزاره (الف ) عائد ما می شود سعادت و خیر ابدی است و این اولا مهم و قابل اعتناست و ثانیا جبران پذیر نیست (یعنی نمی توان از طریق راه سومی از میان نفی و اثبات دو گزاره فوق به این سعادت ابدی برسیم). بنابراین نمی توان با تعلیق حکم به سادگی از کنارش عبور کرد.
 جیمز معتقد است همه ی گزاره های دینی چنین وضعیتی دارند در واقع او گزاره ها را نه فقط بر حسب احتمال وقوعشان بلکه بر حسب نتیجه ی محتملشان با یکدیگر می سنجد.
تیلور در خاتمه این فصل و با اشاره به جیمز و مدعیات وی معتقد است دینداران و مومنان در مقابل بی دینان و بی ایمانان موضعی بی ثبات و متزلزل دارند و همینطور بر عکس.
به بیان دیگر هم بی ایمان های عصر حاضر در وجود خود نا آرامی و اضطراب احساس می کنند و از فقدان حقیقتی در وجود خود مطلعند و هم مومنان از شکننده و سست بودن عقاید و باورهای خودشان با خبرند هر دو گروه نسبت به جایگاه و موقعیتی که در  آن قرار دارند از اطمینان و یقین بی بهره اند انسان های امروز در هر دو موضع مضطرب و نا آرام هستند.( نک صص 112، 113 ، 114 و 115 )
1ـ سلیم العقل ها 2 ـ سودامزاجی ها ( ناخوش ها )